شهر بازی...
نفسم چند روزی بود که مهمون داشتیم دختر خاله بابایی وپسر نازشون ماهان جون
پسرخوشگلم تو این چند روزی که ماهان جون اینجا بود خیلی بهت خوش گذشت البته به ماهم همین طورگلم یه شبم تصمیم گرفتیم بریم شهر بازی که خیییییییییییییییلی بهمون خوش گذشت اول رفتیم شامو
بیرون خوردیم بعد رفتیم شهر بازی مامان قربون اون چشای خوشگلت بشه که از تعجب
همشو باز کرده بودی آخه هرموقع رفتیم شهربازی شما تو کالسکتون تو خواب
ناز بودی ولی این سری خیلی ذوق کرده بودی مخصوصا موقعی که سوار اسب کوچولویی شده بودی که می چرخیدو آهنگ می زد شماهم با اون دستای خوشگلت دست می زدی مامانم ایشالا همیشه لبات بخنده
وهمیشه روزهای خوبی داشته باشی گلم بعد شهر بازی هم یه ساعتی تو پارک نشستیم و چای
ومیوه
خوردم گفتیم و خندیدم اومدیم خونه نفسم عکساتم بعدا می زارم خیلی دوست دارم




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



شهر بازی...
